خدایا سلام باز هم منم ... بنده ی بی پناهت ... باز هم منم بنده ی پر از خطایت
خدایا سخت دلتنگت هستم ... دلتنگ حرف های قشنگت ... حرفهای
قشنگی که با خوندنشون کل وجودم آروم می گیره ...
خدایا باز اومدم بگم منم همون بنده ای که همیشه به تو پناه اورده
همون بنده ای که همیشه ازت خواسته دستش جز در درگاه تو
جلوی کسی دراز نشه ... خدایا این روزها بیشتر به فکر فرو می روم
به این فکر می کنم که نکنه امروز روز آخر باشه ... نکنه فردایی نباشه ...
آیا من آماده ام ؟ نه نه نه نه خدایا من بنده ی گنه کارت آمادگی آمدن را
ندارم ... خدایا ازت می خوام تا نیامرزیدیم از این دنیا مرا نبر
خدایا لحظه و آنی من رو به خودم وا مگذار ... خدابا بی تو هیچم
خدا با غرور را ازم دور کن که اگر غرور هم راهم شد اگه شد رفیقم
دیگه هیچی ندارم ... خدایا ایمانم را زیاد کن و نزار ذره ای از ایمانم کم
بشه ... نزار خودم را فراموش کنم ...
خدایا تو که همیشه یه پله بالاتر وایسادی تا دست بنده ات را بگیری
تو که همیشه با مهر و محبت داری به بنده ات نگاه می کنی ...
نگاه کن ... ببین این دستانم را ... به سوی تو دراز کردم که بگیزیشون
که نزاری پرت بشم به پله های پایین ....
عاشق مناجات با خدا هستم ... تنها دوایی است که درمانم می کند
ترم جدید دو هفته است که شروع شده و 12 هفته دیگه مونده
از روز اول گفتم الهی به امید تو ... پس می رم تا آخرش ... با موفقیت
این ترم فاینال پروژه هم دارم ... خدایا خودت کمکم کن که شرمده ی
پدر و مادرم نشم ...
خدایا من عاشق پدر و مادرم و داداشام هستم ... خدایا سایه شان
رااز بالای سرم کم نکن و هرچی که می خواهن بهشون بده که
من از شادیشون شادم و از غمشون و ناراحتیشون دنیای غم بر سرم
ویران می شود ... عاشقشونم ... با تمام وجود ... از ته قلب ...
بعد از خدا تنها دوست واقعی و دلسوز خانواده است ...
مامان ... بابا ... محمد ... حسین ... عاشقانه دوستتان دارم
اگر روزی باعث رنجشتون شدم ببخشید مرا ... که شرمنده تانم ....
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 17:55 توسط غریبی آشنا
|
هوالرحمان
بعد از مدت طولانی باز هم اومدم سراغ دوست قدیمی ام
نوشتن ... دوست و همراه من در تنهایی هایم ... دلم برای نوشتن
تنگ شده بود ... دلم نوشتن می خواست...
ماه محرم هم داره تموم می شه و این عمر ما آدماست که انقدر
سریع می یاد و می ره ... از اول محرم ایران بودم ... عاشورا و تاسوعا
هم ایران بودم جای همگی خالی خیلی خوب بود ... کلی نذر کردم ...
اما خیلی زود گذشت و تا چشم برهم زدم دیدم دوباره تنها در مالزی هستم
حدود یک ماه در ایران بودم و حتی لحظه ای از مامان دور نشدم ... تمام
وقتم رو در کنار مامان گذروندم ...
دو هفته ی دیگه ترم جدید شروع می شه ... امیدوارم که به خوبی این سال رو
پشت سریع بگذرم و سریع تر از اون چیزی که فکر می کنم بگذره ... دوست دارم
خیلی زود تموم بشه ... خدایا خودت کمکم کن تا بتونم به خوبی تموم کنم این یک سال را هم
شب یلدای همتون هم مبارک باشه ....
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390 8:17 توسط غریبی آشنا
|
باز هم من و بی وفایی ... باز هم من و نوشتن
چقدر دلم برای نوشتن تنگ شده بود ... وای چه حس خوبی دارم
نوشتن ... نوشتن آرومم می کنه ... مدتیه که نیاز دارم به نوشتن
اما قلم و دفتر باهام قهر کردن .... کیبورد هم باهام قهر کرده بود
اما حالا باز اومدم تا بنویسم ... بنویسم از حس غریبی که دارم
بنویسم از این دل و از این هوای غریبی ...
حس عجیب و غریبی دارم ... حس می کنم دارم دنبال خدا در این
نزدیکی ها می گردم ... حس می کنم گم شده ام ... در جستجوی او
هستم ... در جست و جوی تنها یکتا ... در جستجوی اون بی نیاز ..
می خوام بگم تنها ترین ..و یکتا ترین و بی نیاز ترین من محتاج ترینم
می خوام بگم خدایا ... خدای مهربونم من محتاج تو هستم
محتاج توام تا من رو تنها نزاری ... خدایا احساس می کنم گم شده ام
خدایا می شه ازت یه خواهشی بکنم ؟ خدایا می شه ازت یه
تمنا داشته باشم؟ خدایا می شه دستم رو بگیری ؟؟ خدایا می شه
بهم نگاه کنی؟ خدایا می شه تنهام نزاری ؟ خدایا می شه راه
به سوی خودت رو برایم باز کنی ؟ خدایا می شه کمکم کنی؟
خدایا مگه تو نگفتی فقط کافیه اراده کنیم و صدایت کنیم؟
خب خدایا منم اراده کردم منم دارم روز و شب صدایت می کنم
خدایا دلم آروم نیست ... خدایا دلم برایت تنگ شده .
خدای دلم برای تو بهترین تنگ شده ... دلم می خواد بازهم
روز و شب صدایت کنم و صدایت را بشنوم
یا رب مکن از لطف پریشان ما را
هر چند که هست جرم و عصیان ما را
ذات تو غنی بوده و ما محتاجیم
محتاج بغیر خود مگردان ما را
آری این بنده ی گنه کار و رو سیه تو داره صدایت می کنه
از ته دل می خوانمت خدایا
دو هفته تعطیل بودم و رفتم ایران ... که ۱۱ روزش ماه رمضان بود
وای چه قدر زود گذشت ... خیلی زود اصلا نفهمیدم
خیلی خوب بود ... هر روزش رو مهمون داشتیم اما همین که
با مامان اینا بودم برام کافی بود
از روزی هم که اومدم کلاسام شروع شده بود
دوشنبه رسیدم و و سایلم رو گذاشتم خونه و رفتم سر کلاس !
تا الان هم که هر روز کلاس داشتم و فقط امروزه که تعطیلم
درس ها خیلی سنگین شده ... نامردی و بی عدالتی هم که
زیاد بود و زیاد تر شد ... خلاصه که گاهی کمی خسته می شم
اما خدا باهامه و نمی زاره کم بیارم اگر چه این مدت کمی کم آورده بودم
اونم به خاطر این که با اومدن نتیجه ها و ندیدن نتیجه ی دلخواه
و نامردی ها دلم گرفته بود و نا امیدی و نا شکری که همه
از وسوسه های شیطان هستن اومده بودن سراغم
خدایا کمکم کن ... خدایا من رو از این وسوسه های شیطانی در امان بدار
خدایا من محتاج توام و جز تو کسی را نمی خوانم
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390 7:9 توسط غریبی آشنا
|
اللهم رب الشهر رمضان الذی انزلت فیه القرآن
باز هم ماه مبارک رمضان ... عاشق این ماه هستم
بی صبرانه منتظر این ماه بودم و حالا تمام نشده دلتنگشم
خدایا از این که بهم اجازه دادی وارد مهمانی ات بشوم ازت
ممنونم ... از این که باز سالی دیگر در این مهمانی اجازه ورود
داشتم خوشحالم ....
مدتی بود که نمی دونم من با نوشتن قهر کرده بودم یا نوشتن با من
قهر کرده بود ... هر چی بود باز اومدم و کلی دلتنگ نوشتن هستم ...
این مدت اتفاقات زیادی هم افتاد ... انقدر زیاد که تمام وقتم و فکرم
گرفته شده بود ... مشکلاتی تو دانشگاه پیش اومد ... بالاخره اینم زندگیه
دیگه ... خدا روشکر که باز خودش باهامه و کارام رو درست می کنه
امتحانات فاینالم هم شروع شده ... ۴ تا مونده ... بعدش اگه بشه واسه
۱۰ روز می خوام برم ایران ... می دونم خیلی کمه اما خودش کلی برام ارزش
داره آخه اگه نرم تا یک سال و نیم دیگه هم نمی تونم برم
از همه دوستان عزیزم این روزها التماس دعا دارم
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390 17:13 توسط غریبی آشنا
|
به نام او که بهتر ین است
الان ساعت ۲:۳۵ نیمه شب است و من در تنهایی و در تاریکی شب
نشسته ام ... تنهای تنها با خدای خودم ....
این مدت اصلا خواب نداشتم و امروز هم که زود خوابیدم ساعت ۱ با
سر و صدای همسایه از خواب بیدار شدم . ماشینم رو فروختم 

مجبورم با ال آرتی برم دانشگاه ... خسته کننده است ... همش در راه هستم
مدتی بود که ننوشته بودم واقعا دلم برای نوشتن تنگ شده بود
آری چند وقتی است کلمات باهام همکاری نمی کنند
چند وقتی است من را بازی نمی دهند ... ذهنم را به بازی نمی گیرند
اما من دلتنگ کلماتی شدم که مرا در نوشتن یاری می کردند
در این غربت و در این سیاهی نوشتن آرامم می کند
در دیاری که غریب و آشنا غریب تر از غریبه هستند نوشتن
آرامشم است ... آری خدایی دارم که برترین آرامش است
خدایی دارم که در این تنهایی ها با من همراه بوده است
خدایی دارم که به صدای دلم گوش جان می سپارد و مرا رها
نمی کند ... بار الهی از اینکه مرا می یابی تو را سپاس ...
آری در این غربت ... در این تنهایی اوست که مرا می یابد
بار الهی تو دیگر تنهایم نگذار ... خداوندا می ترسم ... می ترسم
از روزی که تنهای تنها شوم ... می ترسم از روزی که نعمت
شکر گذاری از تو را از دست دهم ... می ترسم از روزی که دیگر
حرف هایم را بازگو نکنم ... خدایا همیشه مرا دریاب ... خدایا ما بنده ها
جنبه و ظرفیت آزمون هایت را نداریم ... خداوندا از آزمون هایت صرف
نظر کن ... آری ظرفیتش را ندارم ... آری بنده ای حقیر تو هستم
بنده ای که بی تو هیچ است ...
هر روز اتفاقی جدید .. هر روز روزی جدید و هر روز تجربه ای جدید
این مدت تجربه ها آمده بودن به سراغ من ... گاه ناامیدی را با خود
می آوردند ... نا امید ی هم به سمت من می آمد و مرا به سوی خودش
می خواند ... گاه ترس را حواله ی دلم می کرد ...
نمی دانم چه بگویم از که بگویم ... ناگفته ها گاه گفته می شوند و گاه
نا گفته می مانند ... نمی خواهم ناگفته هایم حسرت شوند ..
خدایا تو از ناگفته هایم آگاهی ...
هرچه اتفاق افتاد در این مدت در دانشگاه و در خارج از دانشگاه
رها می کنم ... آری همه را به رهایی می سپارم و گذشته و حال
را می بخشم ... زیباست ... زیباست قانون زیبای بخشایش
اگر زیبا نبود هیچ بنده ای جایش در بهشت نبود ....
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم تیر 1390 23:24 توسط غریبی آشنا
|
و بازهم یک روز دیگر از روزهای قشنگه خدا ... یک روز ابری
و گرفته ... آسمون دلش گرفته اما دلش نمی خواد غرورش
بشکنه !! آخه نمی باره ... بارون رو دوست دارم ... از راه رفتن
در زیر بارون لذت میبرم 

البته بارون های ایران نه اینجا...
اینجا بارون هاش خیلی شدیده در عرض ۱۰ ثانیه آدم خیس آب می شه
دندونم خیلی درد می کنه و قرص هم دیگه فایده نداره دکتر هم
می ترسم که برم ... به دکتر های اینجا اعتمادی نیست ...
سعی می کنم که سه چهار ماه تحمل کنم تا برم ایران 


راستی تولدم رو هم تک نفره گرفتم 

خودم برای خودم
تنهای تنهای تنها ... الته خدا که بود 


وای خدای من ... یک سال بزرگتر شدم ... به قول یه بنده خدا
امیدوارم عاقل تر شده باشم 

خدا جونم از این که به من اجازه دادی تا یک سال دیگر زندگی کنم
تو را سپاس گذارم ... خدایا تو را سپاس برای تنها نگذاشتنم
خدایا ازت ممنونم که همیشه با من بودی و به حرف هایم
به غر غر کردن هایم گوش کردی بی آن که ازم روی برگردانی
خدایا امیدوارم در این سن جدید هم بتوانم بنده ای باشم
که در آخر شرمنده ی تو خدای مهربون نشوم ... شرمنده ی
پدر و مادرم نشوم ... خداوندا ... تنهایم نگذار و رهایم نکن
خداوندا همیشه و در همه جا همراهم باش و نگذار راهی را
بی راهه روم ... آمین 



اینجا یک مرد دیوانه پیدا شده که روی خانم ها اسید می پاشه
و تا الان روی ۲۳ نفر اسید پاشیده 

خلاصه که
خیلی خطرناکه ... پلیس هم نتونسته بگیرتش و همه در ترس
به سر می برن ... یه مردیه که با موتور هست و تنها روی خانم ها
اسید می پاشه 


امیدوارم هرچه زودتر دستگیر بشه .
دانشگاه هم فعلا خبر خاصی نیست ... هر روز کلاس دارم
از ۸ صبح و دو روز در هفته هم از ۸ صبح تا ۷ شب کلاس دارم
دوست دارم این ترم هم زودی تموم بشه که بتونم برم ایران
دلم خیلی برای ایران و خانواده ام و اقوامم تنگ شده .
ایران .... ایران ... ایران پر از خاطره است برای من
دوران قشنگ کودکی ... دوران زیبای مدرسه همه در ایران
سپری شده و کلی خاطره خوب و بد برایم به جای گذاشته
دوست دارم برم ایران و تک تک خاطراتم رو ورق بزنم ....
از بچگی خاطراتم رو می نوشتم البته از وقتی که مدرسه
رفتم و نوشتن یاد گرفتم ...
به امید روزهای زیبا و به امید موفقیت ...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390 11:41 توسط غریبی آشنا
|
امروز یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ساعت ۹:۴۰ شب به وقت این جا ...
نشسته ام در تاریکی با نور شمعی ...
باز این دل هوای نوشتن کرده است
صدای موسیقی ... شمع ... من ... نوشتن ... زیباست ...
روزهای اردیبهشت هم یکی یکی دارن می یان و می رن
دو روز دیگر تا تولدی دیگر ... دو روز دیگر تا سلامی دوباره به این
روز و روز گار ... دو روز دیگر سالروز میلادم است ...
یک سال به عمری که از خدای مهربون هدیه گرفته ام اظافه می شود
امیدوارم لیاقت این هدیه گرانبها را داشته باشم ...
واژه ی تولد رو دوست دارم ... تولد ... متولد شده ...
دوست دارم واژه ی متولد شدن رو ....
احساس می کنم هر سال آدم ها
در روز میلادشون دوباره متولد می شن
همچون کودکی که تازه چشم به این دنیا گشوده است
احساس می کنم آدم ها در این روز پاک می شوند و خدای مهربون
عمری دوباره و فرصتی دوباره بهشون هدیه کرده است...
آری فرصتی دوباره .....خدا انقدر مهربونه که هر بار فرصتی دوباره
به ما اهدا می کنه ... خدایا ازت ممنونم به خاطر این فرصت ها ...
میلاد دوباره خودم مبارک 

۲۰ /۲ / ....۱۳متولد شده ام
خداوندا شکرت
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390 18:25 توسط غریبی آشنا
|
امروز جمعه است و الان هم غروب روز جمعه ....
روزهای جمعه غروباش همیشه گرفته است ... چه ایران
باشی و چه هر جای دنیا ... آسمون هم دلش گرفته ...
غروب ها ی جمعه در غربت بودن و دور از خانواده خیلی سخته
همه فکر می کنن خارج رفتن چه لذتی داره .... فکر می کنن
اونا که خارج از ایران هستن چه قدر شادن و هیچ غمی ندارن
و تمام زندگیشون خوش گذرونیه ... اما خبر ندارن که غربت
یعنی چی ... خبر ندارن تنها در یک کشور دور از همه ی
فامیل و خانواده ات باشی یعنی چی ... وقتی احتیاج داری
با یه آشنا درد و دل کنی و کسی نباشه یعنی چی ...
وقتی دلت گرفته و کسی دور و اطرافت نیست که
شادت کنه یعنی چی .... فقط از خارج از وطن بودن
شادی و لذت بردن و خوش گذرونی کردن برای خودشون
تعبیر کردن ... من روی این تعبیر یه خط قرمز می کشم ....
الان دارم دعای سمات گوش می دم ... عاشق این دعا
هستم ... خط به خط از این دعا که خونده می شه
یاد آور خاطره است برای من ... معمولا جمعه ها که همه
فامیل جمع بودیم دور هم این دعا هم از تلویزیون پخش می شد
چقدر دلم تنگه اون روزهای شاده ... چقدر دلم تنگه فامیلمه ...
چقدر دلم تنگه .... دلم برای دور هم بودن ها ... برای شاد بودن ها
برای با هم بودن ها تنگه ....
توی غربت همش تنهایی باهاته ...
بگذریم ... امروز آخرین امتحان فاینالم رو هم دادم و این ترم هم
تموم شد ... از هفته ی آینده ترم جدید شروع میشه ... دوست دارم
همه ترم ها زود بیان و برن تا اینجا موندن تموم بشه ... روزها
از هم پیشی بگیرن ..... این هفته خیلی سرم شلوغ بود ...
همش امتحان داشتم ... با بچه ها در دانشگاه می موندیم و
درس می خوندیم ... مامان و محمد هم که بر گشتن و من حسابی
تنها شدم ... و حسابی دلتنگشونم ....


کاریش نمی شه کرد این هم یه مدل زندگیه ... انشاالله که زودی
تموم می شه ....
خدایا شکرت 



+
نوشته شده در جمعه دوم اردیبهشت 1390 14:53 توسط غریبی آشنا
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390 6:13 توسط غریبی آشنا
|
یا مقلب القلوب و الابصار
یا مدبر لیل و النهار
یا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الی احسن الحال
نوروز ۱۳۹۰ بر تمامی دوستان مبارک بود براتون سال
خوب و پربرکتی رو آرزومندم ...
اینم از اولین پست من در سال جدید... این یک هفته قبل
از سال تحویل خیلی سرم شلوغ بود و خیلی درگیر بودم
کلی هم کمبود خواب دارم . خلاصه که کلی خستگی
راستی مامان از ایران اومدن و محمد هم از دبی اومده
از این بابت بی نهایت خوشحالم ... سال تحویل ساعت ۷:۲۰
صبح بود و من هم ساعت ۸ صبح کلاس داشتم ... خلاصه که تقریبا
ساعت ۲ شب خوابیدم و ۵ صبح هم بیدار شدم ... خلاصه دیگه تا ۷
همه بیدار شدند و آماده تحویل سال شدیم ... تا سال تحویل شد به
سمت دانشگاه حرکت کردم تا ۱۱ کلاس داشتم و بعدش هم یکی
از اساتید ایرانی جشن گرفته بود و من رو هم دعوت کرده بود .
وای خیلی خسته بودم ... کمبود خواب خیلی زیادددددد
خلاصه ساعت ۳ هم اومدم خونه و نمازم رو خوندم و خوابیدم
نزدیک های غروب رفتم برای ورزشگاه ... وقتی اومدم خونه دیدم
پشت ماشین رفته تو 

نمی دونم چطور شده
کسی زده .... حالم گرفته شد ... اومدم خونه و قرار شد شام با
مامان اینا بریم بیرون ... آماده شدیم و رفتیم سمت پارکینگ که دیدم
نه سوییچ و نه کلید های خونه همراهمه ... 

بله همه رو تو خونه
جا گذاشته بودم ... خلاصه که ۵ ساعت نشستیم بیرون تا قفل ساز
برسه ... 

از پایین خونه خرید کردم و خرید رو هم جا گذاشتم .
خلاصه که کلی از این جور اتفاقات در اولین روز سال جدید برایم افتاد
انشاالله که همه سال خوبی داشته باشن .
+
نوشته شده در دوشنبه یکم فروردین 1390 21:6 توسط غریبی آشنا
|